من و دخترم عسل
قصه های من و دخترم عسل
لبهای تب دارم را ، به شعر چشمانت می سپارم تا خیس بیقراریش کنی.... پ.ن 1: این شعر زیبا از سروده های خوب دوست شاعرم "سودابه عزیز" است که به فرشته زندگی اش تقدیم شده که من با کسب اجازه از ایشون از اینجا به فرشته زندگی خودم تقدیم می کنم . پ.ن 2 :چشمانت متل متل توتوله گاو حنل چه لوله نه سیر داله نه دلدون دیلشو بُلدن هندسوتون یه لَن هندی بستون اشمشو بذار انگزی دور کلاش گرمزی ماشین و ماشین یه پات ورچین +خب درسته یکمی(فقط یکمی) غلط میخونه ولی خدایی آهنگشو که درست میزنه پله ها را دوتا یکی پایین می آمدم. هر جور بود خود را به ماشین رساندم ، وقتی داشتم سوار می شدم پدرش گفت : تو برو سر کوچه یه ماشین سوار شو؛خودت بیا ... مادرش که انگار دل اش برایم سوخته بود گفت : گناه داره حسین این موقع شب بذار بیاد سوار شدم . تمام طول راه را گریه می کردم ، همش می گفتم حلالش کنید ، دستش ازدنیا کوتاه ... اما باباش با بی رحمی گفت : نه حلالش نمی کنم ... من التماس می کردم که حلالش کنید اگر علی کوتاهی کرده تقصیر من بوده؛ ببخشیدش ... انگار از فشار زیاد بی هوش شدم ... شاید تو بیمارستان بودم که حضورش رو احساس کردم با اینکه نمی دیدم اش و صدایش را نمی شنیدم اما اطمینان داشتم در کنارم حضور داره بهش گفتم علی دیدی شوخی شوخی مردی ...! همین دیشب بود در موردش صحبت میکردیم ... بهش گفتم علی تو رو خدا ... الان من باید چی کار کنم ؟!!! چه کاری از دستم بر میاد برات انجام بدم بهم گفت : برام شیر کاکائو خیرات کن و به همه بگو حتماً برام فاتحه بخونن ... هر یه فاتحه ای که برام بخونین اینجا خیلی بدردم می خوره ... دوباره بی هوش شدم چشم باز کردم تو خونه بودم ،می خواستن درمورد اهداء اعضای بدن علی صحبت کنند خودش هم مثل قبل حضور داشت و بخوبی می توانستم حضورش رو احساس کنم ، من راضی به این کار نبودم اما خودش میگفت :زری بذار اهداء کنند مهسا هم بود ...بهش گفتم تازه می فهمم چی کشیدی ... داشتم گریه میکردم ... زجه میزدم ... که از خواب پریدم دیدم صحیح و سالم عین یه بچه آروم کنارم خوابیده ... هیچ وقت به اندازه این لحظه خوشحال نشده بودم ، سرم رو گذاشتم رو سینه اش و خوابیدم پ.ن :چقدر بعضی از خواب ها واقعی اند و چقدر می توانند تاثیر مثبت و منفی روی انسان بذارن آنها می خورند که فقط گرسنه نباشند ! می خوابند ، که فقط خسته نشوند ! میخندند ، که فقط گریه نکنند ! ... آدم بزرگ ها را می گویم. و آن ها را می خورانند ، تا فقط گرسته نمانند. می خوابانند، تا خسته شان نکنند . می خندانند ، که صدای گریه نشنوند. کودکان را می گویم. شاید این دلیل انزوا کودکان و روزمرگی آدم بزرگ هاست. پ.ن : http://www.shereno.com/8822/8266/121536.html من و تو یکی دهانیم که با همه صدایش به زیباتر سرودی خواناست من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دم در منظر خویش تازه تر می سازد. نفرتی از هر آنچه بازمان دارد از هر آنچه محصورمان کند از هر آنچه واداردمان که به دنبال بنگریم. دستی که خطی گستاخ به باطل میکشد. من و تو یکی شوریم از هر شعله ای برتر که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست چرا که از عشق روئینه تنیم. و پرستوئی که در پناه بام ما آشیان کرده است با آمد شدنی شتابناک خانه را از خدائی گمشده لبریز میکند. "احمد شاملو" پ.ن : امیدوارم . دوستت دارم بابایی اگر نبودی من چکار باید میکردم بابایی ...! پاییز یعنی پرواز بادبادک از دست های ما یعنی پایان قصه مادربزرگ برای ما پاییز یعنی پایان کودکی هامان یعنی آغاز حسرت بچگی هامان پاییز یعنی تقویم را ورق بزن فصلی دیگر از زندگی رقم بزن پاییز یعنی مهر یعنی من و تو بزرگ شدیم پناهی برای کودکان امروز شدیم .... مهتاب عزیز - 16 مهر پ.ن : روز جهانی کودک را به همه کودکان جهان تبریک میگم و بصورت خاص به دختر عزیزم عسل و عاشقانه های ما ،راه را در ناهمواری های زندگی بر تو هموار خواهد کرد،تا آن شود که خوشتر از شیرینی نامت است دخترم ، امروز روز توست ! ... نه منجی بابا ،هروز روز توست. هرگز آغوش گرم و طپش قلب و چنگی که _ در ابتدایی ترین روز های تولدت _ به سینه ام زدی را از یاد نمی برم،تو بهترین هدیه خدا هستی دوستت دارم دختر عزیزم روزت مبارک پ.ن : امشب به افتخارت جشن میگیرم عزیزم چند روزی رفته بود مسافرت ... سه روز بود ندیده بودمش و بدجوری تو فکرش بودم ... داشتم از خیابون رد می شدم ، یه موتوری با سرعت زد بهم و گوشه پام زخم شد وقتی از سفر برگشت ، آمد پیشم و جورابشو درآورد و گفت : اینو ببین ،دخم شده پ.ن 1 : نکته قابل توجه اینجا بود که عسل هم دقیقا تو همون روز و تو همون ساعت زمین خورده بود و دقیقا همونجایی که پای من زخم شده بود ، پای عسل هم زخم شده بود این اتفاق برام خیلی جالب بود برای همین سریع یه عکس از پاهامون گرفتم تا درموردش مطلب بنویسم تا وقتی بزرگ شد بدونه جون باباش به جونش بنده پ.ن 2: شاید ثبت عکس پا تو وبلاگ زیاد جالب نباشه اما حکایتش برام خیلی جالب بود که خواستم اینجا بعنوان خاطره ثبت بشه






| Design By : Pars Skin |

